الیساالیسا، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

الیزابت

به خاطر تو

به خاطر  تو هم شده   هميشه آبي مي مانم   به خاطر تو هم شده تمام  روزهاي بعد از اين   مهربانتر خواهم شد   دلم ميخواهد زودتر   دستهايت را بگيرم.   زودتر روي دستهايم تكانت دهم بخوابي   زودتر برايت با زبان كودكانه   قصه بگويم.   بهانه بگيري  و  من كلافه شوم   بريزي ...   بپاشي ...   و  کودکانه زندگی کنی   بهار در حال گذر است   تا تابستان  چيزي نمانده   ميخواهم به خورشيد بفهمانم   تو پر نورتري  ...
21 ارديبهشت 1393

فرشته کوچولو

الیسا عزیزم، فرشته کوچولوی مامان؛     روزها به سرعت درحال سپری شدن هستند و موعد دیدار ما نزدیک، حس قشنگی که وصف آن در قالب کلمات نمی گنجد نازنینم.     تصور لحظه باشکوهی که در آغوش می گیرمت، چشمان زیبایت را نظاره می کنم، با نفس هایت که همچون نسیم بهاری ست همنفس می شوم، عاشقانه می بوسمت و در یک کلام می شوی همه دنیای من ...     ولی این تمام آن چیزی نیست که بتواند احساس مادرانه سرشار از عشق مرا به تو بنمایاند دلبندم.     زیباترینم؛ خدای بزرگ و مهربان را شاکرم که مروارید زیبای عشقت را درون صدف سرخ دلم نهاد تا خوشبختی را بیش از پیش احساس کنم.   ...
17 ارديبهشت 1393

تو را چشم در راهم

من اين روزها   حسابي تو را كم دارم   و اين روزها انگار   اصلا ً نميشود به اين فكر نكنم   كه چقدر برايم عزيزي   هر چند ميدانم...   پر از يك عالمه شيطنت كودكانه اي   و من پر از يك عالمه سخت گيري مادرانه   حواست را جمع كن  کودکم   در اين دنيا   بايد براي زندگي ، لبريز از انگيزه باشي.   دنياي اينجا با دنياي اكنون تو فرق دارد مادر جان   من تازگي ها كشف كردم   تو آنجا كه هستي ... ميخندي .. حرف میزنی .... با خدای خودت راز و نیاز میکنی   و پلك هاي كوچكت ر...
14 ارديبهشت 1393

بهانه قشنگ من برای عاشقی

تو مثل  بهانه اي   تو مثل  بهاري   تو مثل منی (الی - الیسا)   تو بهترين حسّي...   صورتي  دخترانه اي   با تمام  دلبري ... با تمام  قصه هاي دلبرانه   كه پيش ترها   مادرم براي كودكي هايم تعريف ميكرد...   هنوز نميداني چقدر ميخواهمت   زندگي كن بهانه ي قشنگ من براي عاشقي   زندگي كن و آرام آرام بزرگ شو   برايت لحظه ها را بعد از این   پر از انتظار ميكنم   مطمئنم   تو از بهار هم تازه تري   تو از هفت سين  شب عيد هم زيبا تر...
11 ارديبهشت 1393

به عشق تو می نویسم

من هر روز   با شعرهايم كه تمام احساس من است   نوازشت ميكنم   لمست ميكنم   مي بوسمت   موهاي نرمت را شانه ميكنم   صورتت را ميشويم   و به تو شعر ميدهم تا گرسنه ي احساس نباشي   تا روزي كه به دنيا مي آيي   احساست دم دستت باشد   قايمش نكني ، نازدانه من   و ما هر روز عاشق تر از روز  قبل ميشويم   به همين راحتي.   تو وادارم ميكني شعرهايم را برايت شبها قصه بگويم تا بخوابي درون  نهاد من.   تو وادارم ميكني تا دوباره به لهجه ي كودكي هايم با تو صحبت كنم. &nbs...
9 ارديبهشت 1393

دوستت دارم همدم هر لحظه من

دچار  عشق تو كه مي شوم دلم از ذوق سوت ميكشد ... عجب تفاهمي داريم ما تمام ِ دغدغه ام اين است زودتر به دنيا بيايي. زودتر باسواد شوي باسواد عشق. تا بفهمي كه جان من چقدر تو را عاشق است نازكم   به من نگاه كن ببين چگونه دوستت دارم چگونه وقتي حتی نميبينمت، بيشتر دوستت دارم. از كنار باغ خاطراتم كه رد مي شوم تو بهترين خاطره از تمام  امسالي ... عزيزكم چه خوب كه هستي چه خوب كه قرار است بيايي تا قاصدك بچينيم براي هم آرزو كنيم ...
8 ارديبهشت 1393

داستان آموزنده

سلام عزیز دل مامان  خوبی دختر خوبم     میخوام امروز برات یه داستان تعریف کنم استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟  شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم  استاد پرسید:این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟ آیا نمی توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می زنیم؟شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگ...
5 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به الیزابت می باشد